تبليغاتX
MY OWN NOTES
 

حسی که غالبه حس نبودنه...

باید رفت دیر یا زود......

من و تو ساده بودیم،

غریبه،

صمیمی،

نزدیک

اما

روی این یادداشتها هم میرسه به سیاهی...

خوب یا بد، نهایتش شد بی تو بودن...

نقطه ها کی ، کجا دیده شدن؟

پرواضحه،

دیگه حتی من و من هم نمیشه ما،

نه حتی من و سایه ام...

خالی شدیم...

تا حد نبودن

و...

خدانگهدار

Myownnotes بسته شد....

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:14 توسط حامد |

 نمیدونم چی بگم. شاید تقصیر خودتونه. اینکه جامعه مردسالار ما داخلش جایگاه شما خیلی پایینتر از اینی هست که باید باشه به نظر نمیرسه دلیلش یه طرفه باشه. تقصیر خودته که فکر میکنی از برادرت ضعیفتری. اینکه او فکر میکنه میتونه همه جا بره، همه چی رو ببینه، وارد همه فضاها بشه، همه ناکجاها سرک بکشه و عاقلانه تصمیم بگیره اما شما نباید برین، حق ندارین قسمت زیادیش تقصیر خودتونه. خودت باش! سکوت تو فایده ای نداره. تلاش تو میتونه این نهاد ریشه دار اونا رو عوض کنه نه گلایه های تنهائیت و نه حتی سنگ صبور. شاید خودتون نخواستین به این باور برسین، شاید خودتون پذیرفتین.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 18:31 توسط حامد

 
One of these mornings I'll be there alone, YOU will look for ME, but I'll be gone

+ یکی از همین روزا...، یکی از همین روزای پوچ، یکی از همین روزای توخالی، یکی از همین روزایی که دغدغه معناکردنش هیچ وقت رهام نکرده، یکی از همین روزایی که رسیدنش به تعجیل عادت شده، یکی از همین روزایی که بی فاصله گی دیگه معنا نداره، تو میشی اونی که میخواستی... و باز هم گم شدن توی همه بی حرمتیها، بی نشونیها، ناراستیها. بازم یه باخت دیگه و تکراری نومیدی توی تاریکی... آخر آخر آخرش همینه. مدتها بود، مای بی معنا... بی نشونه... بی تفاوت... لبریز تردید و ... همه چی تموم شد... بدون هیچگونه احساسی خداحافظ.
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:40 توسط حامد

چه معصوم و بیصدایی؟ غریبانه تر از اینکه بدانند، در و دیوارت از مهر آغشته. گاه چه ساده و آسان به بی فرهنگیها و بی اصالتیهای افرادی که نیستند باخته ای. مرز بودنت همیشه با ناملایمات کثیف افکار ناموزون درهم شکسته. ولی برای من، شهر من، حس بودنی. دیدن تبسم تو هنگام سحر، وقت بیداری دلهای پر از مهر پدر، مادر، حالی به آدم میده که تا نداره. میگذره تا این اندیشه های ریز درون گرای ناقص در گذر زمان بفهمند که تو کانون چه اندیشه های بودی. وحدتیه فارغ از اندیشه های توخالی، مقدس، بی پیله، ساده و ..... شتاب رفتنت چه کند ، چقدر دوست دارم تمام توانم بشه هدیه، بشه وسیله، واسه رفتنت نه اینکه مث هزاران خودمونی بی خبر بشم مانع دیدنت.
چقدر زمونه نسبت به تو سخت گیره، آدمات با تو چه کردن؟ روح من خسته ی خسته از کسالت تو، دردمند از خرد شدن بی دلیل تو، چه کنم؟
  
+ من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم میبینم
من به این جمله نمی اندیشم
تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان ، این را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:50 توسط حامد

شاید این هم از تبعات این ماه مبارک رمضونه که من دوباره به لرزه بیفتم. باورم نمیشه ولی یواش یواش منم به مرز بی علاقه شدنهای همه نزدیک شدم. کار خدا درسته دیگه، یه دیوونه داره عاشق میشه. رسوا نشه خوبه. چشماتو ببند، دلو بزن به دریا، برای خواستنت استخاره هم نمیخاد. شاید از این تهدیدات درونی وانفسای لم یتناهی نجات پیدا کردی. تاکی درخور و درگیر و ناچار و دربدر خودتی؟ یه تکونی یه نفسی یه رهایی ازقفسی یه چیزی ....؟ محصور بی همنفسی ..؟ خراب ِخرابِ خرابم .همه جوره دیوونه. دیوونه...... اگه این دنیا بزاره من خلاصش میشم شاید بهترین راه حل اینه... و جوابش این بود عشق درس دادن نمیخاد ......

+ به آرامی آغاز به مردن میکنی،
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

+ به آرامی آغاز به مردن میکنی،
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

+ به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

+ تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی....

+ تو به آرامی شروع به مردن میکنی،
اگر هنگامی که با شغلت، با عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات،
ورای مصلحت اندیشی بروی..

++ امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
                                                       پابلو نرودا
 
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:45 توسط حامد

آی خدا دلگیرم ازت 

ای زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرمو  

عمرمو می گیرم ازت

این نفسای بی هدف 

زنده به گورم می کنه

چه اعتراف تلخیه

تا رسیدن ته خط

وقت خلاصی از همه ست

وای دنیا بیزارم ازت

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:31 توسط حامد

 
 

تنها یک کلیک

 

سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب می‌رسد. سایت حقوق سبز بازدیدکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین می‌کنند.

شما هم یاری کننده باشید...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط حامد

میخام ذهنمو از همه چی خالی کنم میبینم نمیشه. میخام سنگینی همه چی رو حس کنم میبینم نمیشه. میخام به سبکی از همه چی پر بکشم میبینم بازم نمیشه. میخام هر دو را تواماْ حس کنم تا بشه یه زندگی دوباره بازم میبینم نمیشه. امان از این چیزایی که هیچوقت نمیشه که نمیشه.

واقعاْ درست گفته اونی که اینو گفته : " شروع به فکر کردن یعنی تحلیل تدریجی". خدا میدونه چقدر تحلیل رفته ام. از فکر کردنو، طغیان کردنو، ترسیدنو هزاران فعل دیگه.....

کمی فکر کن به اینا... نه فکر نکن ممکنه تحلیل بری.....

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:57 توسط حامد

+ می خواهی بدانی می گویم. سهم تو این است که ذهن از تو خالی نبوده، نشده و نمی ماند. من که توی هزاران پیچ و خم استدلالی خام ترین ها رو پخته کرده ام چرا تو را درک نکنم. مسلول هم که باشی درک هوای آزاد سخت نیست. دیدگاههای من بسته یا باز، با افقهای محدود یا نامحدود، همیشه نیمرخی از تو تهدیشون کرده. باور شکست لحظه های تنهایی، با دلهره توی واپسین لحظات روزانه، ترک روزمرگی با اندیشه ردپای تو، به من بگو اگه اینها سهم تو نیست سهم کیه؟ موقع آب دادن باغچه وقتی از پشت برگهای نارنج توی تاریکی ردیف برگها رو نظاره گری، هیچ به این فکر کردی که هر دوبرگی از اینا رو به هر شیوه برداری با هم بطور کامل انطباق ندارن، همدیگر رو کامل پوشش نمیدن. توی چارخونه  خودتو حبس میکنی برای چی؟ بابت چی؟ به من بگو... سهم من از تو چه بوده؟  

+ میشه منتظر تماس لحظه های وارونه نموند، میشه... میشه فرار از دلهرگی را تمرین کرد، میشه.... روی خط صداقت اگه نتونی گام برداری، صداهاشو که دیگه میتونی بشنوی... به من بگو چرا سهم من از مهتاب باید خط بخوره ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط حامد

+ روزی که آدم حسابی میگیره،  هیچ کی و هیچ کس رو حوصله نداره، تماس دوستا باعث میشه تا مهموندارشون شی، اونم بعد از مدتها. تماشای رنگ به رنگ شدن آدما توی بازه زمانی نه چندان زیاد، متفاوت شدن دیدگاهها بعد از چند ماه و اندی ، متضاد شدن طرز نگاهها تحت تاثیر محیط، تغییر نگرش و ... شگفت زده ام کرد ولی ثبات برخی زیرساختهای قدیمی که نهادینه شدنشون عقلانی هم نبوده به قوت خود باقی است. عجیبه، واقعاً عجیبه . طبیعت آدما، دگرگون میشه ولی بعضی جاها با ثبات میمونه(هر دو تواماً.) از ناخودآگاه میپرسم منم اینگونه ام یا اینا ثبات درونی ندارن؟ دنده هاشون لقه یا جیباشون پره؟ خلاصه صحبت موفقیتها شد. پول، شهرت، ازدواج و ... به بازی گرفته شد و روشهای تجزیه و تحلیل و ایدئولوژیها متفاوت. اینکه یک تحصیلکرده (حالا شما به دو نوعش فکر کنین هم وطنی هم غیروطنی.) فکر کنه موفقیت از هر نوعش مقبولیت میاره برای من هضمش سخت بود ولی گزاره ها رو نخواستم تحلیل نکرده باشم. مدتها میشه که از تجزیه و تحلیل این نوع گزاره های فصلی و عطفی و شرطی دل خوشی  ندارم (پنج سال پیش کلاس فلسفه رو هنوز یادمه). اینا زیر سوال بردن مسائل بنیادی، همون خط قرمزها رو از من میخواستن و منم ساده گفتم نمیدونم، از سادگی نگاشون کردم و واقعیتو گفتم. عقل، عقل، عقل... منطق، منطق، ...  مگه عقل شماها از کجا اومده؟ از تعامل با محیط... مگه این محیط شمارو کیا ساختن؟ حتماً با عقلشون ساختن؟ وقتی اصول استدلالهای قیاسی و استقرایی و...  برای اونا ورق زده میشه و حرف از نظریه فازی میشه(سکه بیش از دو رو داره.) تازه میرسن به جایی که اونجا همه چی غرق ابهامه. و اما بحث بعدی در مورد تناسخ بود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:43 توسط حامد

+ بالاخره اومدم . بعد از مدتها اومدم تا حرفی زده باشم خطی کشیده باشیم روی دیوارکی که حجم سنگینش مدام و مدام آبکی تر میشه. همینو بگم که توی این مدت با استدلال و مناظره هم نتونستم دروغهای دوروبرمو محو کنم. شاید فردا بشه ولی توی سکون و این خستگی...                               

+ دیشب هر کاری کردم که رگه های خواب توی این ذهن خودسازگار و تاریخ گرای افلاطون پسند جا بگیره نشد که نشد. اونوقت دیدم که باید بلند شم و این ...

+ توی این مدتی که اینترنت اینجا تعطیل شده یه توفیق اجباری حاصل شده تا نفسی چاق کنم. شاید بعضی وقتا لازمه که این Gatway ها یا دروازه های بزرگ بسته شه تا یاد دریچه ها هم بیفتیم که ممکنه هر کدومش به جهانی دیگه راه داشته باشن... بله و بدینسان بود که بعد از مدتها My Document رویت شد، چپ و راستش، بالا و پایینش ، تمام رخ و تمام قدش... پیمودن چندکیلومتر هم لازمه تا بعضی وقتا طراحی پاک کردن ذهن کثیفمو مرور کنم...

و اما Newsheen : منو به نفی کار، زمان و فاصله دعوت می کنی و نمیدونی من به چه دلهره به باور اونا نزدیک شدم. جاده رسیدن من و تو، ای آشنا! مهلک، مخروبه و سوخته از دیدگاه های فرهنگی و اجتماعیه، ماسیده و پلاسیده از این جنبشهای موازی آدما... ای همتا! رها کن. من طاقت طرد اندیشه هاتو ندارم. ای ضد بشر! ای سکولار! ای هوشمندِ موشکافِ بی رحم، ای اشرف مخلوقات! چقدر ادبیات تلخی داری. باور نمی کنی اگر بگویم که چقدر دیالوگهایت برای من سخت است...

باور کن قهرمان داستان هم که باشی، نقش اول هم که باشی، بیش از هر کسی آزاد هم که باشی، به خدا نزدیک هم که باشی، از بیماری رایج عصر خودت هم که نداشته باشی، باز هم ستاره ها روی مدار خودشون حرکت می کنند. ما فقط با دغدغه های روزانه خوشیم... چه به هویت خلاق اشیا میتونیم داشته باشیم.

+ ایستگاه: یک ایستگاه، زبانهای رک گو و هرج و مرج. چه همهمه ها که در تنهایی این ها وجود دارد... و من از شباهت خودم به همه این آدما خنده ام می گیرد که چقدر توی این محیط بسته از هر دو جنس نیمه دوم دارم. صدازدنشون، پرت شدگیشون، جهت گیریشون، نگاشون، اخلاقشون، بی توجهیشون ، کیفیتهای انسانیشون و... چقدر اینا مثل من هستن... ههههههه.. چقدر اینا آزادن....

+ پشت کیوسکه یه دیوارنوشته، چه حرفای قشنگیه....  تعدیل رفتار، رسیدگی، تسهیلات ویژه، تخفیف، مرحله جدید، شکوفایی، پیشرفت، ساده سازی، شفاف کردن، سالم سازی.. شمام یه نگا بندازین اولین باجه ای که میرسینو میگم.

+ شکیبا: فعلاً که مشغولیم. بزار یه کم سرمون خلوت شه اونم بچشم. مگه میشه ما هم آدمیم دیگه دلمون هوا میکنه. باشه حالا شما فرانسویتونو تمرین کنین، اخم نکن میام. مینیاتوری نشو دیگه ...

+ کیمیا: کیمیای من تازه، نه ساده نه بیصدا و نه فضول. کیمیای من رنگ بی رنگیه، صدای ساده تازگیه و من اونو بارها حس کردم. حس رفتن اما بودن، رفتن اما موندن، موندن و بریدن، بریدن و دل بستن و...

+++ آخر اینکه بریده هاتونو میزارم. نشون به اینکه دیدمتون . شما چقدر منو دیدین؟

+ در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نورزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت !

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد،

دوست می باید داشت !<-PostContent>

+ تو فکر یه سقفم

یه سقف رویایی

سقفی برای ما

حتی مقوایی.<-PostContent>

+ من سربه زیرتر شدم یا مردم کم حوصله تر؟؟؟<-PostContent>

+ امروز حوالی صبح بود

که خواستم با دستان خود بشمارم

این قطره های جان گرفته شبنم را

اما - آه - دیگر مجالم نبود

چون چشمان من

بدجوری بوی شب گرفته بود.<-PostContent>

+ دروس عمومی همش درموردخیار و گوجه است<-PostContent>

+ حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود<-PostContent>

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط حامد

+ سوم شخص مفرد بی‌حوصله، تند و تند مشغول تکرار روزمرگیهاشه. خسته، درمونده، وامونده، رها و فرسوده‌‌تر از همیشه. اندیشه حضوری بافاصله رو با خودش توی ذهنش مرور می‌کنه و در یک لحظه صدای فاصله‌هاست که اونو رها میکنن... و چه دنیایی است دنیای فاصله ها....
سوم شخص مفرد : سلام. خوبین؟ چه خبرا؟ ما نیستیم خوش میگذره؟
خواهر1 : سلام ممنون. شما خوبین؟
سوم شخص مفرد : پروژه تموم شد؟ این روزا چیکار میکنین؟ کجاها میرین؟ کیا رو دارین؟
خواهر1 : نه تموم نشده، حالا حالا گرفتاریم. میگذره دیگه.
سوم شخص مفرد : تموم میشه. مشغول باشی بهتره. سرگرم بودن از لحظات تکراری داشتن بهتره.
خواهر1 : جدی... اینجوریام نیست.
.......
.........
........
خواهر1 : اینارو نگاه چی هستن؟ وحشتناکن..
خواهر2 : بزار ببینم چی شده.. ژنتیک... شامپانزده، میمون و خوک و... جالبه.
خواهر1 : اینو ببین مث آدمه... دهنشو...
خواهر2 : برو کنار بزار بخونمش...
سوم شخص مفرد...........
خواهر1 : ولش کن حالم به هم خورد. حالت تهوع بهم دست داد.
خواهر2 : برو پایین‌تر ببینم چی نوشته.
خواهر1 : گفتین چه کشوری؟
سوم شخص مفرد : استرالیا
خواهر2 : علم ژنتیک علم جالبیه .. و پزشکی جالب‌تر.......
خواهر1 : خوشم نمیاد، هیچ جذابیتی نداره.
سوم شخص مفرد : چرا؟ بابا از معماری که دیگه بهتره...
خواهر1 : همینجوری. خوشم نمیاد.
سوم شخص مفرد : حالا بی‌خیال برو بقیه‌اش رو بخون.
خواهر1 : نمیزاره. داره میخونه...
سوم شخص مفرد : مهم نیست. سر فرصت بخون البته اگه خواستی...
خواهر1 : ............
سوم شخص مفرد : .................
خواهر1 : ............
سوم شخص مفرد : .................
خواهر1 : ............
سوم شخص مفرد : .................
.....
.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:7 توسط حامد

سوال این است چت باشه یا نباشه؟ شاید توی دنیای مجازی هیچی برای من جالب تر از این قسمتش نبوده، یه چیزی که سر و ته اون پیدا نیست ولی بازم هست... آخرین بار مورد خوب اون رو با Nowsheen_25 در Perfspot داشته ام، وقتی متوجه شدم که این تبلیغات مخرب چه تاثیری داره که یه تحصیلکرده هندی از حیدرآباد، زندگی در ایران رو سخت می‌پنداره اونوقت با استدلال و منطق قانعش میکنی که نه بابا همچین خبرایی هم که میگن نیست، با خودم میگم اینم یه کاربرد مثبت اونه. تازه یه فایده‌اش هم اینه که با یه دنیای خوب دیگه آشنا میشی که شهر شهر فرنگه و آدماش از همه رنگ (Goodreads). ولی گاهی وقتا هم میشه که... خیلی وقت‌ها از سوی اکثریت این مسئله عادی تلقی میشه که همه از این محیط انتظارات دیگه‌ای دارن و اگه اونجوری نباشین معلومه که باید برین. برای من خودم زیاد پیش اومده. بعد از کلی فلسفه و بحث از همه جا، همه چی و فلان برای چی از فلان اومده، چه شده، کجا میره و هی دلیل بیار و از اینا... یهو طرف میگه برو باهات حال نمیکنم. حالا اونوقت تازه متوجه میشین زیادم بیراهه نگفتن، دنیای ضد و نقیض، خوب و بد، پایدار و ناپایدار و ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:26 توسط حامد


+ وقتی از Delete کردن همه فایلهای بدردنخور چرت و پرت عاجزی، باید هنگ کنی...
+ اینقدر فقط به خودت فکر نکن، نتیجه‌اش اینه که چیزی میشی که تا حالا نبودی...
+ دور و برمون هم که شده راستی راستی عین قصه سگ‌کشی...
+ دل من سخت  میخاد از اون چیزایی حرف بزنه که حس میکنه به اونا راه نداره. عقلم که طبق معمول یارای تشریحشو نداره...
+ شده یهو پیشتون یه لیوان شیشه‌ای بگیره زمین بشکنه، دل بعضی‌ها از اونم بدتر میشکنه. چقدر بی‌رحم هستین شماها...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:36 توسط حامد

+ زبون‌بسته، خواسته یا نخواسته به دام بلا دچار شده، بدتر از ورشکستگی، بدتر از جوون مرگ شدن، بدتر از اینکه حتی دنده هاش بشکنه، چمدونا رو بسته... .
یادش به خیر. اینقدر سادگی خودشو جشن گرفته بود که یادش رفته‌بود یه روز پیچونده میشه، یه روز بین این همه‌ها زیروروش میکنن. حیوونکی حتی هنوزم باورش نشده که قصه دراز خوشبختی هیچ وقت تمومی نداره...
 یکی اونور خط خجالت هی داره داد می‌زنه come on زود باش، اینجا دیگه آخر حرص خوردنه، بیا دیگه منتظر چی هستی...
زبون‌بسته به خستگیهاش زل زده، به تیر مونده توی چله زل زده، به خود درمونده درونش زل زده و کورمال کورمال و ناباورانه با افکار درهم برهمش ور میره...
زبون‌بسته زیر سقف سادگی یه عمریه که دنیا رو سر کرده، سالهای دور و درازش اینجوری بوده، باورش نمیشه سیر زمونه با او اینگونه کرده باشه...
زبون‌بسته اینقدر توی فکر و خیالاتش غرق شد که متوجه بیداریش هم نشد. وقتی بیدار شد دید به خودش هم بدهکاره، به وقتهای خوبش، به حسهای خوبش، به صفای درونش و به ...
حس فناناپذیری توی این دنیای پر از غربت و تاریکی، شده عالم امروز و فردای زبون‌بسته...
کسی نیست، نفسی نیست... قفسی هست، قلمی هست، دلی هست و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:56 توسط حامد

چرا......

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند            بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت

   ما آدما گاهی وقتا خودمونو هم نمی بینیم. همینجوری با هر چیزی همراه میشیم. جهت جریان ما رو با خودش میبره، غرق خواسته هاش میشیم، دنیامونو عوض میکنه، ما رو تا ناکجاها میبره، خواه جریان ارزشی باشه خواه نباشه، پسوندش خوب باشه یا نباشه، با طبیعت درونی و چندگانه‌ی ما سازگار باشه یا نباشه، اسیرش که شدیم انگار دیگه راهی جز ادامه نداریم. تقصیر کسی که نیست، تلفیق و آمیزه علومهای متفاوت درهم برهمیم. آموزه های پدرانه مذهبی_سنتی، یه بافت ریشه ای و ساختار دگرگون یافته امروزی و یه تعامل ناسازگار. پرواضحه که نتونی دمساز بشی باختی و اونوقت دیوونگی و دیوونگی و دیوونگی...

گاهی وقتا لازمه روی صفحات زندگی مثل املاهای بچگی غلطامونو تمرین کنیم.

ما باید باور کنیم که...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:30 توسط حامد

نمیدونم چی بگم همینو میدونم که حکمت خدا بیشتر از ایناس و این منم که از درک تغییرات هستی عاجزم. امروز یه ایمیل بدستم رسید که دگرگونم کرد باور کنید تا لحظاتی قفل کردم. دیگه کم کم بشر داره برای کودکاش بجای اسباب بازی موجود زنده دست ساز خودشو عرضه میکنه.

 

و اما کل خبر :

« دانشمندان علم ژنتیک با بی رحمی تمام موجودی ساخته اند که کاملاً درد را احساس می کند ولی نمی تواند جیغ بکشد.

Image and video hosting by TinyPic

شرکت جن پتس (Genpets) اقدام به تولید انبوه حیوانات ژنتیکی کرده است که نمونه آنها در طبیعت وجود ندارد. این موجود در حالت خواب زمستانی در بسته بندیهای مخصوص در فروشگاه های این شرکت عرضه می شوند.

Image and video hosting by TinyPic

حیوان خانگی ساخته شده در این شرکت مانند دیگر حیوانات دچار درد و رنج می شود اما بگونه ای ساخته شده که هنگام درد، سر و صدای زیادی نمی کند. عمر این حیوان یک تا سه سال است و پس از خروج از بسته بندی و برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و کودکان انس می گیرد.

 این شرکت اعلام کرده است که بزودی فروش انبوه محصول خود را در قفسه فروشگاه های زنجیره ای و نمایندگیهای خود آغاز می کند و اکنون در حال ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش است.

این شرکت با استفاده از دستاوردهای مهندسی ژنتیک، با اصلاح و دستکاری مولکولهای DNA که حاوی اطلاعات زیستی و وراثتی جانداران است اقدام به تولید انبوه و فروش پستانداران زنده کرده است. بسته بندیها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان، چراغ LED که درجه‌ی تازگی حیوان را نشان میدهد و لوله‌ی ویژه‌ی تغذیه است.

این حیوانات مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی  از بدن آنها بریده شود، خونریزی می کنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت.

DNA این حیوانات بر اساس فن‌آوری Zygote Micro Injuction تهیه شده است. این فن‌آوری در سال 1997 بوجود آمده است و در سال 2003 از آن برای تلفیق DNA انسان و خرگوش با موفقیت استفاده شد.

اقدام شرکت Genpets دغدغه فیلسوفان و حامیان حقوق انسان و حیوانات را بار دیگر گوشزد می کند و بیم زندگی در جهانی مانند "جزیره‌ی دکتر مورو " را به ذهن متبادر می کند. داستان جزیره دکتر مورو به شرح زندگی دانشمندی به نام دکتر مورو می‌پردازد که به دلیل انجام آزمایش‌های عجیب و غریبش روی حیوانات از جامعه علمی انگلستان طرد شده و به جزیره‌ای متروک رفته است. او طی آزمایش‌هایش برخی موجودات را به مخلوقاتی انسان‌نما تبدیل کرده که اگرچه ظاهری مثل انسان دارند، اما هنوز کاملاً انسان نیستند. به منظور اجتناب از حمله این موجودات به انسان‌ها، دکتر مورو قوانینی را برای آن‌ها وضع می‌کند اما آن‌ها طی حادثه‌ای قوانین را زیر پا گذاشته و با دکتر مورو و همکارانش درگیر می‌شوند. کتاب جزیره دکتر مورو چندین بار به‌ صورت فیلم درآمده است که در نسخه سال 1977 برت لنکستر و در نسخه سال 1996 مارلون براندو و وال کیلمر به ایفای نقش پرداخته‌اند. در جزیره‌ی دکتر مورو حیواناتی زندگی می کنند که نیمی انسان و نیمی حیوانند.

بنظر می رسد با عرضه انبوه این حیوانات خانگی، که برخی خصوصیات عروسک ها را تیز دارا هستند، نسلی از کودکان پرورش می یابند که تفکر متفاوتی در مورد حیات، سرمنشاء و ماهیت آن در ذهن خواهند داشت و به این ترتیب نگاه آنان به زندگی و فرهنگ زیستی آنان دگرگون خواهد شد.

 

Image and video hosting by TinyPic

یک موجود زنده که توسط DNA هایی ترکیبی از حیوان و انسان و علم مهندسی ژنتیک ایجاد و ساخته شده.

Genpets زنده است و نفس می کشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است. در عین حال در همین حالت هم کاملاً زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس می کند. حدود 20 دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید، Genpets کم کم بیدار می شود و زندگی خود را شروع می کند.Genpets با تغییراتی که در DNA آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کاراکتر وارد بازار خواهد شد و شما میتوانید با توجه به علاقه خود نوع باهوش، کم حرف، شیطون، مودب و یا اجتماعی آن را خریداری کنید.Genpets رشد کامل خود را در داخل بسته امجام می دهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است. این محصول در دو مدل با طول عمر یک سال و دیگری با طول عمر سه سال و در هفت مدل پهلوان (قرمز) ، ماجراجو (نارنجی)، شاد(زرد)، آرام(سبز) ، متین(آبی) و روحانی و رویایی(بنفش) ساخته شده است.

هدف اصلی کمپانی از تولید این محصول این است تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیردو مشکلات حیوانات را نداشته باشد.

Image and video hosting by TinyPic

در قسمت بالا سمت راست، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب Genpets طی مدت زمانی که در خواب زمستانی است را نشان می دهد و قسمت سمت چپ چند تا چراغ وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان می دهد. 

Image and video hosting by TinyPic

این موجود زنده عجیب طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونه ای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم نیاز دارد. قد آن حدود 20 سانتیمتر و قطرش 7 سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگتر نمی شود.

  Gen(Genetic) +Pet = Genpets   

 Genهمان علم ژنتیک و Pet حیوان اهلی و خانگی دست آموز چگونگی تشکیل نام این موجود است.

 Image and video hosting by TinyPic

شرکت Bio-Genica در استرالیا عروسکهای جاندار موسوم به Genpets را بکمک علم مهندسی ژنتیک به این ترتیب که ترکیبی از ژنهای خرگوش، شامپانزده و خوک با استفاده از القای خواب زمستانی در جعبه نگهداری میشود و این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی آن را نشان می دهد را در سراسر کره خاکی عرضه خواهد کرد... »

 

پی‌نوشت ۱ : لینکهای صفحات خارجی مرتبط  سایت اصلی  لینک 1  لینک 2  دیدن در YouTube

پی‌نوشت ۲ : لینک دانلود کاتالوگ محصول (PDF)

پی نوشت ۳ : من دوران دانشجویی این فیلم جزیره دکتر مورو The Island of Dr. Moreau (1896) رو دیدم با زیر نویس فارسی. از اونجا که فیلم جالبی بود هنوز یادم مونده. بر اساس رمانی از هربرت جرج ولز که رمانهای علمی تخیلی مینویسه، داستان مردیه که بر اثر طوفان شدید کشتی به جزیره‌ای متروک می‌افتد و با موجوداتی عجیب (نیمی انسان نیمی حیوان با دوگانگی وحشی- عقلانی) روبرو می‌شود که حرکات و رفتاری انسانی دارند ولی به زبانی غیرمفهوم تکلم می‌کنند. مرد پس از جستجوی بسیار پی می‌برد که پزشکی با دستیار خود درجزیره بر حیوانها آزمایشهایی انجام می‌دهد و در حقیقت با آزمایش روی کروموزومها و تلفیق آنها در علم ژنتیک موفق بدریافت جوایزی نیز شده و قصد دارد که با پیوند کروموزومی حیوانات با هم و انسان، آنها را به تکلم و حرکات انسانی قادر سازد، اما او و دستیارش به دست حیوانها کشته می‌شوند و مرد به طریقی خود را نجات می‌دهد. فیلم با لحن تلخ و نیشدار و انتقادی به جامعه عصر خود و حیوانهای انسان‌نمای آن اشاره می‌کند که کارهای بسیار وحشیانه‌تری نسبت به نوع بشر روا داشته اند.


+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:20 توسط حامد

نمیدونم یه حس وقتی باریدن میگیره باید خوشحال بشی یا غمگین. ترسم از طوفانی شدنشه و لطفش اینه که ممکنه تازه تر کنه. بعضی وقتا حس میکنم به انتها رسیدم ولی یه صدای درونی، یه پتانسیل ذهنی مثبت، افکار درهم برهم رو جمع و جور میکنه.خدایا این نابسامانی، بی سرانجامی و این تردید نابسامان ... یه روزی اگه بشه دور همه با خط قرمز خط میکشم تا یادم باشه که من راه خودمو دارم. افتاده یا سرپا، سواره یا پیاده ،‌ لنگان یا دوان، ‌تند یا آروم،‌ بی هوا یا با هوا، بی صدا یا با صدا خلوت خودمو دارم . غروب خودمو دارم و حس بودنو گذشت خودمو دارم. صداکردن اصولی داره و این اصوله که تحریف شده.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:35 توسط حامد

   چقدر از اینکه به دیگران بی واهمه، بدون دلیل، بی هدف و بی منطق برقم مغلطه مارک و مهر تمسخر بزنی بدم میاد. از این محیط لعنتی با صدای کرکننده عوام فریبش بدم میاد. از  بودن sms های توهین آمیز نسبت به آدمایی که خودشون دردمندتر از مسخره شوندگانشون هستند بدم میاد. از اینهمه ، اینهمه و اینهمه اینهمه چی، مساله ساز صدمن یه غاز بدم میاد. از دور خودم چرخیدن، الکی نشستن، زل زدن، بیخود و بی جهت بافتن بدم میاد. از اینکه برای کسی که مفهوم قانون رو بلده ولی اونجوریه دست تکون بدی، با ماشین براش بوق بزنی، براش sms‌ بدی بدم میاد. از این ایده آلیستهای نوباوه ی بی منطق ناسازگار عوضی از خودراضی بدم میاد. دیگه دارم به همه چی شک میکنم. از این، از اون، از همه چی، از همه کس،از این هوا، از این زمین، از این محیط آلوده، از این فساد، از این اعتیاد،از این بازیها،  از این بازیچه ها،از این دفتر و دستک،  از این سیاست، از این دستگاه، از این بازار وارونه، از این کوله پاتوقهای مکاره، از این همه کنایه، صحبت از کشتن فلان زن فلان کاره و... بدم میاد.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:34 توسط حامد

 

آنکه می‌خواهد روزی پريدن بیاموزد

نخست می‌بايد 

ايستادن،

راه رفتن،

دويدن،

و بالارفتن را یاد بگیرد.

پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند.

                                                   فردريش نيچه

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:38 توسط حامد

 

+ ترجمه سخنانی نغز از ویکتور هوگو  محبت یکی از دوستانه که خوندنش خالی از لطف نیست:

« اول از همه برایت آرزو می كنم كه عاشق شوی،

و اگر هستی ، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر این گونه نیست ، تنهایی ات كوتاه باشد،

و پس از تنهایی ات ، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه این گونه پیش نیاید.......

اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت هم چنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار........

برخی نادوست و برخی دوستدار...........

كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی......

نه كم و نه زیاد ..... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا كه زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك می كنند........

چون این كار ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می كنند.....

و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......

و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی،

و اگر پیری ، تسلیم ناامیدی نشوی...........

چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش كنی ،

به پرنده ای دانه بدهی

و به آواز یك سهره گوش كنی ، وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.....

چرا كه به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت....

به رایگان......

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....

و سالی یكبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی :

" این مال من است " ،

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان،

اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی....

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

كه اگر فردا خسته باشید،

یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .....

اگر همه این ها كه گفتم برایت فراهم شد ،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ......................».

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:4 توسط حامد

Image and video hosting by TinyPic

 +  من دارای یه بُعد کیهانیم و این برای همه عمرم فکر کنم کافیه. اینقدر قشنگ، زبر و زرنگ، تر و تمیز، با حوصله، با علاقه و با وقت گذاشتن همه چیو حل میکنه که انگار داره شکر و توی آب حل میکنه. حس فردا براش عادیه و به راحتی آب خوردن تحولات هستی رو جشن میگیره. نمیدونم چرا ولی توی قاموسش اصلاً همزیستی مسالمت آمیز حک نشده، اهل دل که نباشی از تو میگذره. همینجوری بی هوا تصمیم میگیره بره سمت ابدیّت. زمانی شروع میکنه به چرخش خلاف جهت گذشته و اون زمانیه که منو توی این فضای چهاربعدی سردرگم میکنه. تردید من اینه که یه روز از اسارتش رها شم... شاید شمام از این بعدا داشته باشین... 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:41 توسط حامد

 

* من نمیخام کسی واقعیت رو  بهم بگه آخه میدونین واقعاً تلخه... گاهی شنیدن و روبرو شدن با حقایق تلخ ممکنه مفید باشه ولی اکثر وقتا زندگی رو ناخوشایند میکنه. حتماً میگین همینجوری میخواستی روی واقعیتها راه بری. واقعیت اینه که دردو میدونیم و درمون نه...

** شده بعضی آدما رو دلتون نخواد دیگه هرگز ببینین ولی براتون شاخ شدن... شده ببینین بعضی آدما که مهربون، بی ادعا، بی حاشیه، آروم و بی تنش هستن دارن زجر میکشن... شده حس کنین برای بودنتون دلیلی نیست ولی هستین... شده فکر کنین تکیه گاه دارین یهو زیرتون خالی شه... شده با سرگذاشتنتون رو زمین درداتون یهو شروع شه..... شده از یه پتانسیل توی ذهنتون به یه حالت تهوع برسین ... شده بدون انگیزه یه کارو مجبور به انجامش بشین... تازه اینا همه فقط قسمتهایی از اون واقعیاته... 

***بعضی وقتا حسابی به پروپای خودمون میپیچیم و بیزار میشیم از دورو برمون ، از خودمون. بی آنکه کاری کرده باشیم، راه خاصی رو رفته باشیم، با کسی قاطی شده باشیم، حس می کنیم درصدی ناخالصی داریم و این یعنی عذاب وجدان. اینو جمع بستم چون مثل همیم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:57 توسط حامد

من هنوزم که هنوزه حرف آدما رو درست متوجه نمیشم، دیگه هم امیدی نیست...

چقدر گفتن این جمله که گذر زمان مشکلو حل میکنه خوشاینده... 

نمیدونم چرا مردم اینقدر میدون دنبال هیچ...

دیگه این هوا هم برای من و تو زیادی کثیفه...

***********************************************************************

اینجا که کسی به من بپیوندد نیست           صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست

زنجیر فراوان است اما  افسوس                       چیزی که مرا به زندگی بندد نیست 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:21 توسط حامد

 

+ از ایران........... تا یونان .........

من نمیدونم میشه یه یونانی رو درک کرد یا نه... برای یه بیگانه میشه سفره پهن کرد یا نه...

ساده، لطیف، دوست داشتنی و صمیمی. النی رو میشه بی فاصله هم فهمید با شور و اشتیاق از آتن حرف میزنه که توی شلوغیش النی رو گم کرده، از آینده میگه و آخرشم برام یه دعای مسیحایی میکنه...

اهل فلسفه، با یه وسعت اندیشه ، با این سن کم و از این جنس(شرمنده رفقا شدیم) توی ایرانمون ندیدم ولی این ریزه میزه یونانی خوب سنگ روی یخ میکنه...... میخنده و میخندونه.... . و به فکر وادارم میکنه.......

این مشکل زبانم منو ... چکارش میشه کرد...

چند نمای چهارگوش از النی...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:49 توسط حامد

میخام تا میتونم روی واقعیتها پرسه بزنم. شاید بشه. امتحانش که ضرری نداره. بابا دیگه لااقل از عاشقی که بهتره...........

خیالی نیست... خیلی ها اینجورین. مال خودشون نیستن، استقلال ندارن، تا میای باهاشون حرف بزنی از کوره در میرن........

چه جور میشه به یکی فهموند که شب اونقدرا که میگن سیاهی  نداره........ البته اگه طرف هيچي نفهمه ممكنه كمي نا اميدكننده باشه .........

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:49 توسط حامد

ته مانده های کهنه افکار دورنی بدجور عذابم میده.......

دروغا جای خاطرات قدیمی رو گرفتن........

دلم میخواست یه جورایی میتونستم از اول شروع کنم ولی مگه میشه. یه چیزی که سالیان سال شکل گرفته، چکیده شده، هی کپی شده، هی رایت شده. اومده اینور، رفته اونور، وول خورده، خوابیده، پاشده، چسبیده، رها کرده، مگه میشه رسیتش کرد........

 لعنت به این شانس. خواب هم که میاد کابوس داره..........

سرزنده که میشم حس تو باریدن میگیره، تا کی میخوای بباری.............

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:41 توسط حامد

خستگی این روزا بیش از حد میاد سراغم. دست بردار هم نیست تا آخرای شب میمونه. من کاریش ندارم خودش خسته میشه میره........

نوبتی هم که باشه حس تو بعضی وقتا جایگزین میشه. سر ظهر، نیمه شب، وقت غروب، گفتم که نوبتیه. حس تو، اندیشه تو، دوری تو، سادگی تو و اندیشه آشفته درهم برهم و وارفته من...........

نمیدونم چرا هر کاری میکنم نمیشه روی خط زمینه نوشت. با هر خطی هم مینویسم نمیشه. شاید درستش همین باشه. شایدم قضا و قدره. شایدم جبره........

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:40 توسط حامد

باز نکني پنجره را
گردبادي که ندارد دلخوشي از ساقه ی نور
ز سر وسوسه ی کوچه غرق سکوت
مي زند بر سر هر معجزه اي
عطش وحشي خود را
باز نکني پنجره را
آرامش آن شهر مخوف
که نه اقاقي اش مانده
نه طراوتي از گيلاس مي شکند
باز نکني پنجره را
آن باوري را که با دست تهي
چشم چمنزار مي بيند
نکند باد غرور با خود ببرد
باز نکني پنجره را
شايد اين روح محبت
که خيالش در اين کوچه نشسته
ز سر عشق خودي نشناسد
باز نکني پنجره را

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:10 توسط حامد

   اینم از سال ۸۶. با همه خوب و بدش، با همه بگیر نگیرهاش، با همه زد و خوردها، با همه کند و کاوها، با همه و همه چیزش گذشت. راستی خوب بود یا بد؟

    به فردا خیلی امیدوارم و از فردا خیلی فاصله دارم، نامرادیها دیده ایم و دم بر نیاورده ایم تا شاید فردا فراموشش کنیم. باورنکردنیها شنیده ایم و باور داریم که دردمان را باورکردنی است درمان شدن.تپش قلبمان را به او سپردن گرچه سخت است به هوس ره ندادن، به او سپرده ایم، عذاب نبودنش را چشیده ایم و در غربتش تنها گریسته ایم، امیدمان را به رهش روانه کرده ایم، نازش را گهگاهی خریده ایم و به نیازمان رسیده ایم، چه بسا صدای گرفته مان را شنیده و به خود نیاورده که خطاها کرده ایم. امید که این بار در صباحی دیگر خویش را به بزرگی خود به ما متوجه سازد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط حامد